محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

17

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

آبگينه را هم گفته‌اند . آب خو - بر وزن نازبو جزيرهء عميق ميان دريا را گويند يعنى درختان و نباتات آن ظاهر بود ليكن آب داشته باشد و تعيش در آن نتوان كرد . آبخور - با واو معدوله و راى قرشت به معنى نصيب و قسمت باشد و مشربه و آبخورى را نيز گويند و سرچشمه و كنار دجله و امثال آن باشد كه مردمان و جانوران از آنجا آب بردارند و خورند و آن را به عربى منهل و عطن خوانند . آب خورد با واو معدوله و سكون را و دال بىنقطه به معنى آب خور است و نصيب و قسمت و غيره باشد و توقف نمودن و مقام كردن را نيز گويند . آب خوست - بر وزن نارپوست خشكى و جزيره ميان دريا را گويند و بعضى به اين معنى به فتح خا و سكون واو معدوله گفته‌اند كه بر وزن خاربست باشد و جزيره‌اى را خواسته‌اند كه آب در آن متعفن شده و گنديده باشد به مرتبهء كه در آن تعيش نتوان كرد و محلى را نيز گويند كه آب آن را كنده باشد و آن را آب كندهم مىگويند . آب خون - بر وزن واژگون به معنى آب خوست كه جزيره و خشكى ميان دريا باشد . آب خيز - بر وزن آبريز زمينى باشد كه هر جاى آن را بكنند آب بيرون آيد و به معنى طغيان آب و كوهه و موجهء آب نيز گفته‌اند و به معنى ناودان هم آمده است . آب دار - بر وزن تاب‌دار گياهى است مانند ليف خرما و هر چيز با طراوت و پر آب را نيز گويند از ميوه و جواهر و كارد و شمشير را هم گفته‌اند و كنايه از مردم صاحب سامان و مالدار هم هست . آب دان - بر وزن آسمان مخفف آبادان است و جاى عميقى را نيز گويند كه آب در آن جمع شود و به عربى غدير خوانند و ظرف و انايى كه آب در آن كنند همچنان كه نمكدان و كيف‌دان و سرمه‌دان ظرف نمك و كيف و سرمه است و مثانه آدمى و حيوانات را هم گفته‌اند به اعتبار جمع شدن شاش و بول در آنجا . آب در چشم ندارد - يعنى بىحياست و شرم ندارد . آب در جگر داشتن - كنايه از مستى باشد و كنايه از توانگرى هم هست . آب در جگر ندارد - يعنى مفلس است و چيزى ندارد . آب در جوى آمدن - كنايه از آمدن دولت رفته باشد . آب در جوى تست - كنايه از آن است كه بخت و اقبال و دولت و فرماندهى و حل و عقد امور خلائق به دست تست . آب در جوى نماندن - كنايه از رفتن دولت باشد . آب در چيزى كردن - كنايه از دغلى و ناراستى به كار بردن باشد . آب در ديده ندارد - كنايه از آن است كه شرم و حيا ندارد . آب در شكر دارد - يعنى ضعيف و گدازان است . آب در هاون سودن - كنايه از كار بيهوده كردن و مرتكب امرى شدن كه نتيجه نداشته باشد . آب در هاون كوفتن - به معنى آب در هاون سودنست كه كنايه از كار بيهوده كردن باشد . آب دست - بر وزن خاربست استنجا كردن به آب و وضو ساختن باشد و زاهد پاك‌دامن را نيز گويند و كارگرى را هم گفته‌اند كه دست او در كارها با طراوت باشد . آب دستان - بر وزن آب دندان به معنى ابريق و آفتابه و مطهره و مانند آن باشد . آب دستان‌دار - يعنى آفتابه‌دار و تركان آفتابچى گويند . آب دست‌دان - با دال ابجد به الف كشيده و به نون زده به معنى آب دستانست كه آفتابه و ابريق باشد . آب دسدان - با دال ابجد بر وزن و معنى آب دستانست كه آفتابه و ابريق و مانند آن باشد . آب دندان - به سكون ثالث بر وزن باربندان حريف كول و مفت و مغلوب را گويند يعنى شخصى كه هميشه در قمار ازو توان برد و جنسى از امرود بود و آن ميوه‌اى است معروف و قسمى از انار نيز مىباشد و نام نوعى از حلوا هم هست و به معنى مضبوط و موافق نيز آمده است و شجر و گياه را هم گفته‌اند و به كسر ثالث برق تابش و صفاى دندان را گويند . آب ده دست - به كسر دال ابجد و هاى هوز اشاره به